تبليغاتX
زندگی هندسه ساده و یکسان نفسهاست!

زندگی هندسه ساده و یکسان نفسهاست!

 
                   
********
زيباترين كلامت را بگو
شكنجه پنهان سكوتت را آشكار كن
و هراس مدار كه بگويند ترانه بيهوده اي مي خوانيد
چرا كه ترانه ما ترانه بيهودگي نيست
چرا كه عشق حرفي بيهوده نيست
احمد شاملو
**********
Tanha.

یه دل میگه برم برم
یه دلم میگه نرم نرم
طاقت نداره دلم دلم
بی تو چه کنم
پیش عشق ای زیبا زیبا
خیلی کوچیکه دنیا دنیا
با یاد توام هرجا هرجا
ترکت نکنم
سلطان قلبم تو هستی تو هستی
دروازه های دلم را شکستی
پیمان یاری به قلبم تو بستی
با من پیوستی
یه دل میگه برم برم
یه دلم میگه نرم نرم
طاقت نداره دلم دلم
بی تو چه کنم
پیش عشق ای زیبا زیبا
خیلی کوچیکه دنیا دنیا
با یاد توام هرجا هرجا
ترکت نکنم
سلطان قلبم تو هستی تو هستی
دروازه های دلم را شکستی
پیمان یاری به قلبم تو بستی
با من پیوستی

 

نقطه ا تصال دو زمان گذشته و آينده حال است قدر آنرا بدانيد.
آلبرت انيشتين
سعادت يعني افتخار به گذشته و تلاش براي حال و اميد به آينده
الكساندر دوما
دقت و احتياط هر دو لازمند .....اولي براي رسيدن به پيروزي و دومي براي حفظ آن
ويكتور هوگو
هر قدر روح آدمي لطيف تر و منش او عاليتر باشد درجه ياري بيشتر خواهد بود
ژرژسيمون
زيبايي در صورت نيست زيبايي نوري در قلب انسان است
جبران خليل جبران
خوشبختي يعني هر روز مژده اي خوب شنيدن
ژان پل سارتر
امروز آدمي حتما به ديروز تبديل خواهد شد اما امكان دارد فرداي شما هرگز امروز نشود
اديسون
نيايش اگر به صورت تهاجمي و مصرانه و مستمر انجام گيرد به اجابت مي رسد
الكسيس كارل
اعتبار حقيقي آنست كه پس از مرگ نيز همچنان پابرجا بماند
نيوتن

چه خوش باور بودیم
 
تو دل یه کویر زیر نورمهتاب روی شنهای روان با پای برهنه می دویدم مست و خوش باور از این همه زیبایی  ،  اما هیچ وقت به این فکر نکرده بودم که خورشید در کمین لحظه هاست.

Lov31

ازساحل دلتنگی   
تا دریای رسیدن
یک موج فاصله.
   
     ***
از شاخه های انتظار
تا اسمون دیدن
یک بال فاصله.
 
    ***
ماهی بودم
یا پرنده شاید...
 
 
....اما حالا درخت خشکم 
         واز بهار تو
            تا زمستان من
                       یک سال فاصله!!! 
 
 

+ نوشته شده در  ساعت 23:0  توسط آریانا  | 

3D-graphics
 جملاتی از کتاب <در جستجوی زمان از دست رفته>
 
تنهابه کمک واسطه ای بنام هنر میتوانیم از خودمان بیرون بیاییم وبفهمیم دیگران ما را چگونه میبینند

 
 
مکاشفه واقعی ؛جستجوی یک منظره جدید نیست که در نوع تازه نگریستن چشمان ماست.

 
بگذارید از مردمی که ما را شاد میکنند تشکر کنیم انها باغبانانی هستند که باعث میشوند طراوت شکوفه ها را پیدا کنیم

 
تمام تصمیمات نهایی ما ؛در منطقه ای از مغزما گرفته میشود که هیچ گاه به گذشته سرک نمیکشد

 
ما از رنج کشیدن راحت میشویم ؛تنها وتنها با تجربه کردن کامل  آن.

 
خرد وحکمت اکتسابی نیستند باید انها را در خودت کشف کنی؛انهم بعد از سفری که کسی تورا به انجا نبرده یا ان را از تو دریغ نکرده باشد.

 
شادی مزایای زیادی دارد.اما این اندوه است که توانایی های ذهنی مارا پرورش میدهد.

 
 
نباید هرگز از سفر به دور دست ها بهراسیم.همانطور که در ماورای هر دروغی حقیقتی  نهفته است!

 
عشق فاصله است وزمان با واحد قلب اندازه گیری میشود.

 
زمان مردم را عوض میکند اما تصویری را که ما از انها برای خودمان ساخته ایم تغییر نمیکند.

 
زمان جدایی؛کسی که واقعا عاشق نیست حرف های لطیفی میزند
.

شب است و من ميان سكوت خويش گم كرده ام مسير جلو را ... كاشكي ميان آشنايي و غربت فاصله اينقدر بنود تا بختر ميشد از ميان مه شخصي را شناخت ... گم كرده ام خويش را ... گم مي كنم خويش را ... بين گفتن و انديشييدن ... بين گريزو ماندن و بين شك و فاصله پرده ايست ... هر بار كه خود را بين سياه و سپيد وا مياندازم   سر آخر خود را تنها حس مي كنم ... چرا تو هيچ وقت تو نيستي ؟ ... من يه دست گم شده نيستم ... من همان نيستم كه تو گفتي ... زودتر از ان كه پرواز كني پريدي ... من يك قطعه سرزمينم كه مهرورزي يادش داده است دايه باران ... و « تو » تو نيستي .. به خاطر همه دوستيها بيا و بگو تو كه هستي ؟


          

از اوج

باران، قصيده واري،
- غمناك -
آغاز كرده بود.
مي خواند و باز مي خواند،
بغض هزار ساله ي درونش را
انگار مي گشود
اندوه زاست زاري خاموش!
ناگفتني است...
اين همه غم؟!
ناشنيدني است!
***
پرسيدم اين نواي حزين در عزاي كيست؟
گفتند: اگر تو نيز،
از اوج بنگري
خواهي هزار بار از اوج تلخ تر گريست!
*****
فریدون مشیری
 

 


با خويشتن نشستن
در خويشتن شكستن
 
 
ديگرزمان، زمانه  مجنون  نيست
 فرهاد،
در بيستون مراد نمي جويد ،
زيرا  بر آستانه خسرو،
بي تيشه اي به دست كنون سر سپرده است .
در تلخي تداوم و تكرار لحظه ها،
آن شور عشق
- عشق به شيرين را،
از ياد برده است .
تنهاست گرد باد بيابان،
تنهاست .
و آهوان دشت،
پاكان تشنگان محبت -
چه سالهاست
ديگر سراغ  مجنون،
- آن دلشكسته عاشق محزون رام را -
از باد و از درخت نمي گيرند
زيرا كه خاك خيمه ابن سلام  را
خادم ترين و عبدترين خادم
- مجنون دلشكسته محزون است .
در عصر تضاد، عصر شگفتي -
ليلي
- دلاله محبت  مجنون است !!
*****
اي دست من به تيشه توسل جو،
تا داستان كهنه  فرهاد  را،
از خاطرات خفته برانگيزي .
اي اشتياق مرگ
در من طلوع كن .
من اختتام قصه مجنون  رام  را
اعلام مي كنم .
*****

 

ای خدای بزرگ آن قدر به ما عظمت روح و تقوا عطا کن که همه ی وجود خود را با عشق و رغبت قربانی حق کنيم .
                                
        
                            
خدايا آن چنان تار و پود وجود ما را به عشق خود عجين کن که در وجودت محو شويم.
                        
           

خدايا ما را از گرداب خودخواهی و از گردباد هوا و هوس نجات ده و به ما قدرت ايثار عطا کن .
                       
           

خدايا در اين لحظات سخت امتحان، نور ايمان را بر قلب ما بتابان و ما را از لغزش نگاه دار.
                        
           

خدايا ما را قدرت ده که طاغوت خود پرستی را به زير پا افکنيم و حق و حقيقت را فدای منفعت های شخصی نکنيم.


+ نوشته شده در  ساعت 19:39  توسط آریانا  | 

 

 
وقتی درباره دیگران قضاوت می کنی، آنان را تعریف نمی کنی، خودت را تعریف می کنی
 
وسعت زندگیت به آنچه انباشته ای نیست، به میزان بخشندگی توست
 
دروغ فايده اي ندارد و يکي از عوامل شکست در روابط است. هيچ چيزی ويرانگرتر از اين نيست که متوجه گرديم کسي که به او اعتماد داشته ايم ، عمری فريبمان داده است
 
پرندگان هرگز در غارها نمي خوانند ، و همچنين انسانها. ما آزاد خلق شده ايم و عشق را بدون اجبار حق خود ميدانيم . هر نوع ديگرش تقلبي است ، تازه اگر تحريف عشق نباشد
 
خوشبختي ما تا حد زيادی به وقار و شخصيت ما مربوط مي شود. بدون احترام به خود ، بدون احساس ارزشي برای خود که از بدو تولد حق ماست. توان دادن و گرفتن همه چيز را از دست ميدهيم ، حتي موهبت بزرگي همچون عشق را
 
روزی که به خاطر فردايش زيسته شود ، همواره با يک روز تاخير دريافته خواهد شد
موفقيت به همان اندازه شكست خطرناك است
 

                          

تقديم به شما كه دل كوچكتان دريايي است
 
امشب با تو سفري طولاني را به اقصي نقاط عالم وجودمان كردم
 چه كوه ها و دشت ها و درياها
را كه با تو در نورديدم
و در ميان اين هياهوي جستجو قعر دره تفكري كه از ميان آن رودخانه ايي جاري بود
 تو را از من در ربود
تو با رود رفتي به سرزمين هاي دور و بكر 
من ماندم و كوه جنگل و دره و هواي ابري اي كاش باران ببارد
 

 

خداوندا!
نداي تو را مي‌شنوم
كه مرا به سكوت درون مي‌خواند
حضورت را حس مي‌كنم
و در مي‌يابم كه در هر چه روي مي‌دهد
حكمت تو نهفته است
خداوندا!
مرا خردي بخش
كه شكست را توقف ندانم
دانشي بخش
تا دريابم راه موفقيت
از ميان شكست‌ها مي‌گذرد
پاكم ساز
تا با قلب خود درگاهت را
بوسه باران كنم...

خداوندا!
نداي تو را مي‌شنوم
كه مرا به سكوت درون مي‌خواند
حضورت را حس مي‌كنم
و در مي‌يابم كه در هر چه روي مي‌دهد
حكمت تو نهفته است
خداوندا!
مرا خردي بخش
كه شكست را توقف ندانم
دانشي بخش
تا دريابم راه موفقيت
از ميان شكست‌ها مي‌گذرد
پاكم ساز
تا با قلب خود درگاهت را
بوسه باران كنم...

خداوندا!
نداي تو را مي‌شنوم
كه مرا به سكوت درون مي‌خواند
حضورت را حس مي‌كنم
و در مي‌يابم كه در هر چه روي مي‌دهد
حكمت تو نهفته است
خداوندا!
مرا خردي بخش
كه شكست را توقف ندانم
دانشي بخش
تا دريابم راه موفقيت
از ميان شكست‌ها مي‌گذرد
پاكم ساز
تا با قلب خود درگاهت را
بوسه باران كنم...

این مطالب را از سایت ترانه ها دریافت کردم و چون زیبا بود خواستم شما عزیزان هم از این مطالب استفاده کنید.

                                 

افسوس که تنه باد سرنوشت درختی را که بر آن آشيانه داشتم از جا کند چه طاقت فرسا و چه غم انگيز
غم دوريت باورم نميشود روز جدايی فرا ميرسد
دوستی شاخه گلی است که وقتی به آن نرسيم پژمرده ميشود
دوستی‌دريايی است که به شوق خروشيدن پرواز ميکند.

                  

مردم شرور شرورانه عشق مي ورزند                                              
 مردم بي رحم با خشونت ،مردم ضعيف از سر ضعف
مردم نادان ابلهانه
اما عشق آزادمردان هيچ گاه بي خطر نيست،
در اين عشق هديه اي براي معشوق وجود ندارد
و عاشق خود مالك هديه عشق خويش است
و معشوق در پرتو نگاه دروني عاشق
 كاهيده مي شود
 از توان مي افتد
و مي پژمرد.
 
*******

مردم شرور شرورانه عشق  ميورزند                                                
مردم بي رحم با خشونت ،مردم ضعيف از سر ضعف
مردم نادان ابلهانه
اما عشق آزادمردان هيچ گاه بي خطر نيست،
در اين عشق هديه اي براي معشوق وجود ندارد
و عاشق خود مالك هديه عشق خويش است
و معشوق در پرتو نگاه دروني عاشق
 كاهيده مي شود
 از توان مي افتد
و مي پژمرد.
 
*******

رنج تلخ است ولي وقتي آن را به تنهايي مي کشيم تا دوست را به ياري نخوانيم،
 براي او کاري مي کنيم و اين خود دل را
شکيبا مي کند.
طعم
توفيق را مي چشاند.
و چه تلخ است لذت را
"تنها" بردن
و چه
زشت است زيبايي ها را تنها ديدن
 و چه بدبختي آزاردهنده اي ست
"تنها" خوشبخت بودن
در بهشت
تنها بودن سخت تر از کوير است.
در بهار هر نسيمي که خود را بر چهره ات مي زند ياد
"تنهايي" را در سرت زنده ميكند .
"تنها" خوشبخت بودن خوشبختي اي رنج آور و نيمه تمام است .
" تنها" بودن ، بودني به نيمه است
و من براي نخستين بار در هستي ام رنج
"تنهايي" را احساس کردم. 

                                                        

                                                               دکتر علي شريعتي

               

 گريه اي در شب

مردم نميدانند پشت چهره من ـ
يكمرد خشماگين درد آلوده خفته است
مردم ز لبخندم نميخوانند حرفي
تا آنكه دانند ـ
بس گريه ها در خنده تلخم نهفته است
وز دولت باران اشكم ـ
گلهاي غم در جان غمگينم شكفته است
***
من هيچگه بر درد « خود » زاري نكردم
اندوه من، اندوه پست « آب و نان »‌نيست
اين اشكها بي امان از تو پنهان ـ
جز گريه بر سوك دل بيچارگان نيست
***
شبها ز بام خانه ويرانه خود ـ
هر سو ببامي ميدود موج نگاهم
در گوش جانم ميچكد بانگي كه گويد:
« من دردمندم »
« من بي پناهم »
***
از سوي ديگر بانگ ميآيد كه: اي مرد !
« من تيره بختم »
«‌ من موج اشكم »
« من ابر آهم »
بانگ يتيمم ميخلد ناگاه در گوش:
« كاي بر فراز بام خود استاده آرام !»
« من در حصار بينوائيها اسيرم » ـ
« در قعر چاهم »
***
بي خان و ماني ناله اي دارد كه: « اي مرد !
من تيره روزم ـ
بر كوچه هاي « روشني » بسته است راهم »
***
ناگه دلم ميلرزد از اين موج اندوه
اشكم فرو ميريزد از اين سوك بسيار
در سينه مي پيچد فغان « عمر كاهم »
***
با موج اشك و هاله يي از شرم گويم:
كاي شب نشينان تهي دست !
وي بي پناه خفته در چنگال اندوه !
آه، اي يتيم مانده در چاه طبيعت !
من خود تهي دستم، توان ياري ام نيست
در پيشگاه زرد رويان، رو سياهم
شرمنده ام از دستگيري
اما در اين شرمندگي ها بيگناهم
دستي ندارم تا كه دستي را بگيرم
اين را تو ميداني و ميداند خدا هم

 
 
3D-graphics
 در آمد از در بيگانه وار سنگين تلخ
نگاه منجمدش به راستاي افق مات در هوا مي ماند
نگاه منجمدش را به من نمي تا باند
عزاي عشق كهن را سياه پوشيده
رخش همان سمن شير ماه نوشيده
نگاه منجمدش خالي از نوازش و نور
نگاه منجمدش كور از غبار غرور
هزار صحرا از شهر اشنايي دور
نگاه منجمدش همين نه بر رخم دري از آشتي نگشود
كه پرس و جوي دو نا آشنا در آن گم بود
نگاه منجمدش را نگاه مي كردم
تنم ار اين همه سردي به خويش مي پيچيد
دلم از اين همه بيگا نگي فرو پاشيد
نگاه منجمدش را نگاه مي كردم
چگونه آن همه پيوند را ز خاطر برد؟
چگونه آن همه احساس را به هيچ شمرد؟
چگونه آن همه خورشيد را به خاك سپرد؟
در اين نگاه در اين منجمد در اين بي درد
مگر چه بود كه پاي مرا به سنگ در اورد
مگر چه بود كه روح مرا پريشان كرد
به خويش مي گفتم:
چگونه مي برد از راه يك نگاه قلب ترا
چگونه دل به كسان سپرده اي كه به قهر
رها كنند و بسوزند بي گناه ترا؟
نگاه منجمدش را نگاه مي كردم
چگونه صاحب اين چهره سنگدل بوده است؟
دلم به ناله در امد كه اي صبور ملول
درون سينه اينان نه دل كه سنگ بوده است
+ نوشته شده در  ساعت 19:3  توسط آریانا  | 

هر رنگی روکه دوست دارین نوشته همون رنگو بخونین ضرر نمیکنین.با حاله(:اول این داستانرو بخونین.

Image hosting by TinyPic

Image hosting by TinyPic

Image hosting by TinyPic

 

                                                                                     

پيرمردي تنها در مينه سوتا زندگي مي کرد . او مي خواست مزرعه سيب زميني اش راشخم بزند اما اين کار خيلي سختي بود . تنها پسرش که مي توانست به او کمک کند در زندان بود . پيرمرد نامه اي براي پسرش نوشت و وضعيت را براي او توضيح داد : پسرعزيزم من حال خوشي ندارم چون امسال نخواهم توانست سيب زميني بکارم . من نمي خواهم اين مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت هميشه زمان کاشت محصول را دوست داشت من براي کار مزرعه خيلي پير شده ام. اگر تو اينجا بودي تمام مشکلات من حل مي شد. من مي دانم که اگر تو اينجا بودي مزرعه را براي من شخم مي زدي . دوستدار تو پدر پيرمرد اين تلگراف را دريافت کرد : پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام . 4 صبح فردا 12 نفر از مأموران اف بي آي و افسران پليس محلي ديده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اينکه اسلحه اي پيدا کنند . پيرمرد بهت زده نامه ديگري به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقي افتاده و مي خواهد چه کند ؟ پسرش پاسخ داد : پدر برو و سيب زميني هايت را بکار، اين بهترين کاري بود که از اينجا مي توانستم برايت انجام بدهم

نتيجه اخلاقي
هيچ مانعي در دنيا وجود ندارد . اگر شما از اعماق قلبتان تصميم به انجام کاري بگيريد مي توانيد آن را انجام بدهيد
مانع ذهن است . نه اينکه شما يا يک فرد، کجا هستيد
 

 

منتظر باش اما معطل نشو،تحمل كن اما توقف نكن،قاطع باش اما لجباز نباش،صريح باش اما گستاخ نباش بگو آره اما نگو حتما،بگو نه ولي نگو ابدا....
-----------------------------------------------------------------------------
وقتي معلم پرسيد عشق چند بخشه؟ زود دستم رو بالا گرفتم گفتم: يك بخش.
اما از وقتي كه تو رو شناختم فهميدم عشق 3 بخشه: عطش ديدن تو.....شوق با تو بودن.....و اندوه بي تو بودن.
-----------------------------------------------------------------------------
ميشه بازي ها رو مثل اشك از چشمات بندازي...... اما نمي توني جلوي اشكي رو بگيري كه با رفتن بازي ها از چشمات جاري ميشه!
-----------------------------------------------------------------------------
اگر سهم من از اين همه ستاره فقط سوسوي غريبي است، غمي نيست. همين انتظار رسيدن شب برايم كافيست!
-----------------------------------------------------------------------------
ناپلئون ميگه حرفي رو بزن كه بتوني بنويسي...  چيزي رو بنويس كه بتوني پاشو امضاء كني...  چيزي رو امضاء كن كه بتوني پاش بايستي!
-----------------------------------------------------------------------------
ناپلئون ميگه وقتي سيبي رو گاز زدي و ديدي كرم درسته اي توش بود، خوشحال باش! اما اگه سيبي رو گاز زدي و كرم نصفه اي توش بود، اوون وقت ناراحت شو از خوزدن اون كرم!!
-----------------------------------------------------------------------------
اگه چشمت پرسيد، بگو نديدمش...  اگه گوشت پرسيد، بگو نشنيدمش...  اگه دستت لرزيد، بگو ماله سرماست...  اگه پات سست شد، بگو ماله ضعفه...  ولي اگه دلت ريخت، به خودت دروغ نگو....
-----------------------------------------------------------------------------
وقتي تو رو از دست دادم، اشكي نريختم! چون تموم اشكهام رو براي بدست آوردنت ريخته بودم.
-----------------------------------------------------------------------------
دوست داشتن برتر از عشق است... عشق يك جوشش كور است و پيوندي از سر نابينايي!
اما دوست داشتن پيونديست خود آگاه و از روي بصيرت روشن و زلال!
-----------------------------------------------------------------------------
زندگي 3 چيز است:
اشكي كه خشك ميشود........ لبخندي كه محو ميشود..........و يادي كه در عالم فراموشي مي ماند....
-----------------------------------------------------------------------------
رازآرامش درون درداشتن وجداني پاك است. به آرمان هايت پايبندباش.
-----------------------------------------------------------------------------
آيا مي دوني Family يعني چي؟ من بهتون ميگم!
F: Father……..A:And………M:Mother…….I:I……..L:Love……..Y:You
-----------------------------------------------------------------------------
هر موقع خواستي از كسي جدا بشي يادت نره بهترين راه اينه كه بهش بگي براي هميشه خدانگهدار، شايد طرف مقابلت ناراحت بشه و قلبش بشكنه ولي بهتر از اينه كه منتظر بمونه...
-----------------------------------------------------------------------------
به اندازه موهاي سرم دوستت دارم، به اندازه موهاي ريخنه شده ام  عاشقتم، به مقدار دفعه هايي كه شونه كردم بهت وفادارم. شناختي؟..........منم منم حسن كچل!
-----------------------------------------------------------------------------
عشق مثل...
ساندويچي كه 2 نفر از 2 طرف شروع ميكنن به خوردن، وقتي بهم ميرسند كه تموم شده!
-----------------------------------------------------------------------------
زندگي 3چيز بيشتر نيست:
1.  به اجبار به دنيا آمدن!
2.    با غم زيستن!
3.   با آرزو مردن!
-----------------------------------------------------------------------------
نگو...
نگو بار گران بوديم و رفتيم... نگو نا مهربان بوديم و رفتيم...
نگو اينها دليل محكمي نيست... بگو با ديگران بوديم و رفتيم...
-----------------------------------------------------------------------------
اگه... اگه...اگه...
اگه تيپ بزنيم، ميگن با كي قرار داري؟  اگه لباساي معمولي بپوشيمع ميگن تو اصلا سليقه نداري!  اگه دير بريم خونه ميگن كدوم گوري بودي؟ اگه زود بريم خونه ميگن چه غلطي كردي زود اومدي؟!!  اگه زياد بگيم دوست دارم، ميگن باز چه نقشه اي تو سرته؟! اگه نگيم دوست دارم، ميگن پاي كسه ديگه اي وسطه؟!  اگه زياد بهشون زنگ بزنيم، ميگن اعتماد نداري؟! اگه يه مدت زنگ نزنيم، ميگن مثل اينكه سرت خيلي شلوغه! اگه تو خونه زياد بخنديم، ميگن ديوونه شدي؟ اگه نخنديم، ميگن چه مرگته لندهور!! اگه شام بخوايم، ميگن همه اش به فكر شکمه. اگه شام نخوايم، ميگن زليل مرده معلوم نيست شام با كي كوفت كرده!! اگه... اگه... اگه... ولي هرچي ميخوان بزار بگن.
-----------------------------------------------------------------------------
 تو آدم نيستي...
وقتی به دنيا اومدي داشت بارون مي اومد. اما اون روز هوا باروني نبود.... اين فرشته ها بودن كه داشتن گريه ميكردند. آخه يكي ازشون كم شده بود...
-----------------------------------------------------------------------------
ازم پرسيد به خاطره کی زنده هستی؟ با اينکه دوست داشتم با تمام وجودم داد بزنم "بخاطر تو"، بهش گفتم : "بخاطر هيچکس" پرسيد : پس به خاطره چی زنده هستی؟ با اينکه دلم داد ميزد "به خاطر دله تو"، با يه بغز غمگين بهش گفتم "بخاطر هيچّی" ازش پرسيدم : تو بخاطر چی زنده هستی؟ در حالي که اشک تو چشمش جمع شده بود گفت : بخاطر کسی که بخاطر هيچ زندست.!    
 
 
                                                          
                        
من اگه خدا بودم
شهر بم هرگز نمی لرزید
نیمه شب اون غنچه ی نوزاد
از نگاه مرگ نمی ترسید

من اگه خدا بودم
مادرای دجله ی خونین نمی مردن
از فرات سرخ آلوده
نو عروسا ماهی مرده نمی خوردن

من اگه خدا بودم
دخترای اورشلیم و غزه و سیدا
جای حکم تیرو نارنجک
ترانه می نوشتن روی دیوارا

هر کسی جای خدا بود
شاهد این روزگارو این زمین زار
دسته کم معجزه ای می کرد
برای بچه های بیکس و بیمار

اگه کفر کلام من
یکی حرفی بگه بهتر
وگرنه بازی واژه
نمی بازم من کافر

صدای زنگ بی رحمی
سر هر کوچه و برزن
به گریه میرسه از درد
دل سنگ و دل آهن

اگه دیوار کجیها
رفته بالا تا ثریا
دست معمار خدا بود
خشت اول من و ما

چه عیبی داشت اگه فردا
جهان بهتر ازین می شد
خدا می رفت و یک مادر
پرستار زمین می شد

اگه کفر کلام من
یکی حرفی بگه بهتر
وگرنه بازی واژه
نمی بازم من کافر

صدای زنگ بی رحمی
سر هر کوچه و برزن
به گریه میرسه از درد
دل سنگ و دل آهن

من اگه خدا بودم
شهر بم هرگز نمی لرزید ...
                            
+ نوشته شده در  ساعت 23:3  توسط آریانا  | 

یه مشکلی برام پیش اومده ازتون میخوام برام دعا کنین!

    GotSmiley for FREE! Click Here          

                                                           

بیا باز هم دعا کنیم که آسمون بباره...ازش بخوایم که سنگ تموم بزاره...راههای بسته باز بشن هیچ کس غریبه نمونه...صورت و شکل هیچ کس مردم فریب نباشه...سیاه و سفید یه رنگ بشن...زشتیها قشنگ بشن...کویرها آباد بشن...اسیرها از دل آزاد بشن...برای رسیدن به آرزویی نریزه خدایا...آبرویی....درسته گاهی خسته میشیم و شونه هامون برای لرزیدن بهونه میخواد...میدونی برای اینکه به باغ عشقت بارون بدی باید عبادت کنی؟ تا به عمر پوچ آدم برفی تردید عادت کنی؟ میدونی ...وقتی صدای خرد شدن قلبت زیر پای عابران نوای دل انگیز شد..چه فرقی میکنه براشون که برگ سبز کدامین درخت بودی؟...

                             

 

                                         

 

كوچه

 

بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق ديوانه كه بودم
در نهانخانه جانم گل ياد تو درخشيد
باغ صد خاطره خنديد
عطر صد خاطره پيچيد
يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم
پر گشوديم و درآن خلوت دلخواسته گشتيم
ساعتي بر لب آن جوي نشستيم
تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت
من همه محو تماشاي نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ريخته در آب
شاخه ها دست بر آورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
يادم آمد تو به من گفتي از اين عشق حذر كن
لحظه اي چند بر اين آب نظر كن
آب آيينه عشق گذران است
تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است
باش فردا كه دلت با دگران است
تا فراموش كني چندي از اين شهر سفر كن
با تو گفتم حذر از عشق ؟ ندانم
سفر از پيش تو ؟ هرگز نتوانم
روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد
چون كبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدي من نه رميدم نه گسستم
بازگفتم كه تو صيادي و من آهوي دشتم
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پيش تو هرگز نتوانم نتوانم
اشكي از شاخه فرو ريخت
مرغ شب ناله تلخي زد و بگريخت
اشك در چشم تو لرزيد
ماه بر عشق تو خنديد
يادم آيد كه دگر از تو جوابي نشنيدم
پاي دردامن اندوه كشيدم
نگسستم نرميدم
رفت در ظلمت غم آن شب و شبهاي دگر هم
نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم
نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم
بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم

  فريدون مشيري

+ نوشته شده در  ساعت 9:51  توسط آریانا 

کسی سرزده می‌آید.
در دلت جایی برایش خالی می‌کنی.
و همه می‌رنجند از اینکه جایشان تنگ شده.
بعضی حتی رهایت می‌کنند و می‌روند.

کسی سرزده می‌آید.
صفای مجلس‌ات می‌شود و قبله نگاه‌ات.
چشمهایش آئینه آینده،
و حرف‌هایش مرهم زخم‌های کهنه

کسی سرزده می‌آید.
از قصه آمدن می‌گوید،
و از افسانه ماندن.

کسی سرزده می‌آید.
و تو خورشید را پشت ابرهای تیره پنهان می‌کنی.
و چشمهای آسمان را می‌بندی،
تا در این خلوت عاشقانه،
دور از همه دیدگان،
ما شدن را تجربه کنی.

 
 

چه پروا ها كه از پرواز كرديم
ولي پروانه وار آغاز كرديم
چو از شمع و لبش آگاه گشتيم
به آتشهاش دل دمساز كرديم
صدايي تا بيايد از دل كوه
چه آواها طنين انداز كرديم
به صالح بودن خود فخر كرديم
روش چون اشتر جماز كرديم
بتابد تا به دل نور سپيدش
به دست خود گريبان باز كرديم
چو بر تخت سليمان جايمان داد
بسان مور شرح راز كرديم
چو طوفان بلا در راه ديديم
دل خود نوح كشتي ساز كرديم
هواها چنگ چون در ما بينداخت
چو يوسف گشته ما هم ناز كرديم
چو راه دل به دريا بسته ديديم
دل خود نوح كشتي ساز كرديم
بسان نجم تا تابان بمانيم
بسوي آسمان پرواز كرديم . . .

 
دل درد آشنا را در تو ديدم تو مي داني من خدا را در تو ديدم اميد من تو اي جان دل من
من وتو درشام غمهاي مستي
تو اي تمام فكر من در روز و شب اي همه هذيان من در سوز تب اي نهان در پيكرم چون جان شده همچون بوي گل به گل پنهان شده
                       
 
 
 

پل يك رنگي

 
دوست داشتي مي دانستم دوست داشتنت را،
دوست داشتي مي دانستم و مي فهميدم تورا و تورا،
مي خواستي باشم و در كنارم باشي،
مي خواهمت و خواهم خواست براي هميشه
اگر پل يك رنگي مان نشكند، اگر دستان پر مهرت سرد نشود، اگر چشمان عاشقت نگريد،
اگر باز باشي و قلبت را باز گذاري اگر بخواهي تنهايي قلبم رابشكني، اگر خواهي غروب سردم راگرم سازي  باش تا باشم.
اگر عاشق لحنم شوي تا عاشق كلامت شوم، باش تا باشم
مي خواهمت، خواهم خواست،
مي دانم نمي داني كه دوستت دارم.
 
+ نوشته شده در  ساعت 15:41  توسط آریانا  | 

زمان تحویل سال1385:دوشنبه 29 اسفند 1384 ساعت 21:55:35

norouz1.jpg

 نوروز به همه مبارک امیدوارم سال خوب و خوشی داشته باشین.

انسان، از نخستین سال های زندگی اجتماعی، زمانی که از راه شکار و گردآوری خوراک های گیاهی روزگار می گذراند، متوجه بازگشت و تکرار برخی از رویدادهای طبـیعی، یعنی تکرار فصول شد.  زمان یخ بندان ها موسم شکوفه ها، هنگام جفت گیری پرندگان و چرندگان را از یکدیگر جدا کرد.  نیاز به محاسبه در دوران کشاورزی، یعنی نیاز به دانستن زمان کاشت و برداشت؛ فصل بندی ها و تقویم دهقانی و زراعی را بوجود آورد. نخستین محاسبه فصل ها، بی گمان در همهً جامعه ها، با گردش ماه که تغیـیـر آن آسانتر دیده می شد، صورت گرفت.  و بالاخره نارسایی ها و ناهماهنگی هایی که تقویم قمری، با تقویم دهقانی داشت، محاسبه و تنظیم تقویم بر اساس گردش خورشید صورت پذیرفت.  سال در نزد ایرانیان همواره دارای فصل نبوده، زمانی شامل دو فصل : زمستان ده ماهه و تابستان دو ماهه بوده؛ و زمانی دیگر تابستان هفت ماه ( از فروردین تا آبان) و زمستان پنج ماه ( از آبان تا فروردین ) بوده، و سرانجام از زمانی نسبتاً کهن به چهار فصل سه ماهه تقسیم گردیده است. گذشته از ایران: "سال و ماه سغدی ها، خوارزمی ها، سیستان ها در شرق و کاپادوکی ها و ارمنی ها در مغرب ایران، بدون کم و زیاد همان سال و ماه ایرانی است".
 

مردم شناسان را عقیده بر این است که محاسبه آغاز سال، در میان قوم ها و گروه های کهن، از دوران کشاورزی، همراه با مرحله ای از کشت یا برداشت بوده و بدین جهت است که آغاز سال نو در بیشتر کشورها و آیـیـن ها در نخستین روزهای پائیز، یا زمستان و یا بهار می باشد.  آغاز سال ایرانیان، هر چند زمانی دستخوش تغیـیـر گردید ولی حمزه اصفهانی در کتاب سنی ملوک الارض و الا نبـیـاء و ابوریحان بـیـرونی در آثار الباقیه گویند که آغاز سال ایرانی، از زمان خلقت انسان ( یعنی ابتدای هزاره هفتم از تاریخ عالم ) روز هرمز از ماه فروردین بود. وقتی که آفتاب در نصف النهار، در نقطهً اعتدال ربـیـعی بود، و طالع سرطان بود.  
 

در ادبـیـات فارسی جشن نوروز را، مانند بسیاری دیگر از آیـیـن ها، رسم ها، فرهنگ ها و تمدن ها به نخستین پادشاهان نسبت می دهند.  شاعران و نویسندگان قرن چهارم و پنجم هجری، چون فردوسی ،منوچهری، عنصری، بـیـرونی، طبری، مسعـودی، مسکویه، گردیزی و بسیاری دیگر که منبع تاریخی و اسطوره ای آنان بی گمان ادبـیـات پـیـش از اسلام بوده، نوروز و برگزاری جشن نوروز را از زمان پادشاهی جمشید می دانند، که تـنـها به چند نمونه و مورد اشاره می شود : 
 
جهان انجمن شد بر تخت اوی               از آن بر شده فره بخت اوی
به جمشید بر گوهر افشاندند               مر آن روز را روز نو خواندند
سر سال نو هرمز فرودین                     بر آسوده از رنج تن، دل ز کین
به نوروز نو شاه گیتی فروز                   بر آن تخت بنشست فیروزروز
بزرگان به شادی بیاراستند                   می و رود و رامشگران خواستند
 
 محمد بن جریر طبری نوروز را سر آغاز دادگری جمشید دانسته :  
 جمشید علما را فرمود که آن روز که من بـنـشـسـتم به مظالم، شما نزد می باشید تا هر چه در او داد و عدل باشد بنمایـیـد، تا من آن کنم.  و آن روز که به مظالم نشـسـت روز هرمز بود از ماه فروردین. پس آن روز رسم کردند.    
ابوریحان بـیـرونی پرواز کردن جمشید را آغاز جشن نوروز می داند : چون جمشید برای خود گردونه بساخت، در این روز بر آن سوار شد، و جن و شیاطین او را در هوا حمل کردند و به یک روز از کوه دماوند به بابل آمد و مردم برای دیـدن این امر به شگفت شدند و این روز را عید گرفته و برای یادبود آن روز تاب می نـشـیـنـند و تاب می خورند.  
به نوشته گردیزی، جمشید جشن نوروز را به شکرانهً این که خداوند " گرما و سرما و بیماری و مرگ را از مردمان گرفت و سیصد سال بر این جمله بود " برگزار کرد و هم در این روز بود که " جمشید بر گوساله ای نشست و به سوی جنوب رفت به حرب دیوان و سیاهان و با ایشان حرب کرد و همه را مقهور کرد. "  و سرانجام خیام می نویسد که جمشید به مناسبت باز آمدن خورشید به برج حمل، نوروز را جشن گرفت : سبب نهادن نوروز آن بوده است که آفتاب را دو دور بود، یکی آنکه هر سیصد و شصت و پنج شبان روز به اول دقیقه حمل باز آمد و به همان روز که رفته بود بدین دقیقه نتواند از آمدن، چه هر سال از مدت همی کم شود؛ و چون جمشید، آن روز دریافت ( آن را ) نوروز نام نهاد و جشن و آیـیـن آورد و پس از آن پادشاهان و دیگر مردمان بدو اقتدا کردند.   
در خور یادآوری است که جشن نوروز پـیـش از جمشید نیز برگزار می شده و ابوریحان نیز، با آنکه جشن را به جمشید منسوب می کند، یاد آور     می شود که، " آن روز را که روز تازه ای بود جمشید عید گرفت؛ اگر چه پـیـش از آن هم نوروز بزرگ و معظم بود " .   گذشته از ایران، در آسیای صغیر و یونان، برگزاری جشن ها و آیـیـن هایی را در آغاز بهار سراغ داریم.  در منطقهً لیدی و فری ژی، براساس اسطوره های کهن، به افتخار سی بل، الههً باروری و معروف به مادر خدایان، و الههً آتیس جشنی در هنگام رسیدن خورشید به برج حمل و هنگام اعتدال بهاری، برگزار می شد. مورخان از برگزاری آن در زمان اگـُوست شاه در تمامی سرزمین فری ژی و یونان و لیدی  و آناتولی خبر می دهند. به ویژه از جشن و شادی بزرگ در سه روز 25 تا 28 مارس ( 4 تا 7 فروردین ) . 
صدرالدین عینی دربارهً برگزاری جشن نوروز در تاجیکستان و بخارا ( ازبکستان ) می نویسد: ... به سبب اول بهار، در وقت به حرکت در آمدن تمام رستـنی ها، راست آمدن این عید، طبـیـعت انسان هم به حرکت می آید. از این جاست که تاجیکان می گویند : " حمل، همه چیز در عمل ". در حقیقت این عید به حرکت آمدن کشت های غله، دانه و سر شدن ( آغاز ) کشت و کار و دیگر حاصلات زمینی است که انسان را سیر کرده و سبب بقای حیات او می شود.  وی در جای دیگر می گوید :   در بخارا " نوروز " را عید ملی عموم فارسی زبانان است، بسیار حرمت می کردند. حتی ملای دینی به این عید که پیش از اسلامیت، عادت ملی بوده، بعد از مسلمان شدن هم مردم این عید را ترک نکرده بودند، رنگ دینی اسلامی داده، از وی فایده می بردند. از آیت های قرآن هفت سلام نوشته به " غولونگ آب " که خوردن وی در نوروز از عادت های ملی بیـش تره بوده، تر کرده می خوردند. ولی برگزاری شکوهمند و باورمند و همگانی این جشن در دستگاه های حکومتی و سازمان های دولتی و غیر دولتی و در بیـن همهً قشرها و گروه های اجتماعی، بی گمان، از ویژگی های ایران زمین است، که با وجود جنگ و ستیزها، شکست ها و دگرگونی های سیاسی، اجتماعی، اعتقادی، علمی و فنی، از روزگاران کهن پا بر جا مانده، و افزون بر آن به جامعه ها و فرهنگ های دیگر نیز راه یافته است؛ و در مقام مقایسه، امروز جامعـه و کشوری را با جشن و آیـیـن چندین روزه ای، که چنین همگانی و مورد احترام و باور خاص و عام، فقیر و غنی، کوچک و بزرگ و بالاخره شهری و روستایـی و عشایـری باشد، سراغ نداریم.   
 

مدت برگزاری جشن هایی چون مهرگان، یلدا، سده و بسیاری دیگر، معـمولا یک روز ( یا یک شب ) بـیشتر نیست.  ولی جشن نوروز، که درباره اش اصطلاح " جشن ها و آیـیـن های نوروزی " گویاتر است، دست کم یک یا دو هفته ادامه دارد. ابوریحان بیرونی مدت برگزاری جشن نوروز را، پس از جمشید یک ماه می نویسد :   
 چون جم درگذشت، پادشاهان همه روزهای این ماه را عید گرفتند. عیدها را شش بخش نمودند : 5 روز نخست را به پادشاهان اختصاص دادند، 5 روز دوم را به اشراف ،5 روز سوم را به خادمان و کارکنان پادشاهی، 5 روز چهارم را به ندیمان و درباریان، 5 روز پنجم را به توده مردم و پنجه ششم را به برزیگران.  
کمپفر در سفرنامهً خود آورده که، در زمان شاه سلیمان صفوی، مهمانی ها، تفریح و جشن های نوروز در میدان های عمومی تا سه هفته طول می کشید. "درو ویل" مدت تعطیلی جشن نوروز را در زمان فتحعلیشاه دو هفته می نویسد.  ولی برگزاری مراسم نوروزی امروز، دست کم از پنجه و " چهارشنبه آخر سال " آغاز و در " سیزده بدر " پایان می پذیرد. 
رسم ها و آیـیـن های نوروزی که از روزگاران کهن برگزاری آن ها از نسلی به نسل بعد به ارث رسیده، به ناگزیر با دگرگونی شیوه های زندگی، تکنولوژی های صنعتی و ماشینی، سازمان های اداری، شغـل ها، قانون ها، وسایـل ارتباط جمعی جدیـد - چنان که خواهیم دید - بدون آنکه هویـت خود را از دست بدهد، تحول یافته است.   از آداب و رسم های کهن پـیـش از نوروز، بایستی از پنجه ( خمسه مسترقه )، چهارشنبه سوری و خانه تکانی یاد کرد.  
 

بنابر سال نمای کهن ایران، هر یک از دوازده ماه سال سی روز است و پنج روز باقی ماندهً سال را پنجه، پنجک، خمسه مسترقه، پیتک( در زبان و تقویم مازندرانی ) یا بهیزک ( در روز شمار زردشتیان ) گویند. ابوریحان دربارهً پنجه می نویسد :
  ... هر یک از ماه های فارسی سی روز است و از آن جا که سال حقیقی سیصد و شصت و پنج روز است، پارسیان پنج روز دیگر سال را " پنجی " و " اندرگاه " گویند. سپس این نام تعریب شده و " اندرجاه " گفته شد و نیز این پنج روز دیگر را روزهای مسترقه نامند، زیرا که در شمار هیچ یک از ماه ها حساب نمی شود ....  
این پنج روز را که همزمان با یکی از شش " گهنبار " است، جشن می گرفـتـند. مراسم پنجه تا سال 1304، که تقویم رسمی شش ماه اول سال را سی و یک روز قرار داد، برگزار می شد.  
برگزاری جشن خمسه در بین همهً قشرهای اجتماعی رواج داشت. به طوری که در 1311 هجری قمری مردی نیک اندیش در هزینه کردن درآمد موقوفهً خود، در استرک کاشان، سفارش می کند که : " ... بقیه منافع وقف را هر ساله برنج ابتیاع نموده از آخر خمسه مسترقه به تمام اهالی استرک وضیع و شریف ذکور و اناث، صغیر و کبـیر بالسویه برسانند ".   در گاهشماری تبری، که نوروز در مرداد ماه برگزار می شد، مراسم پنجه، در دورهً صفویه، همزمان با جشن و روز آب پاشان بود :   ... و حضرت اعلی شاهی ظل اللهی، به دستور ولایت بهشت آسای مازندران کامیاب دولت بودند، و چون فصل نشاط افزای بهاری سپری گشته، هوای آن دیار رو به گرمی نهاد، ارادهً تماشای جشن و سرور پنجه که معتاد مردم گیلان است از خاطر خطیر سر زد.  رسم مردم گیلان است که در ایام خمسه مسترقه هر سال که به حساب اهل تنجیم آن ملک، بعد از انقضای سه ماه بهار قرار داده اند، و در میانه اهل عجم روز آب پاشان است؛ بزرگ و کوچک و مذکر و موًنث به کنار دریا آمده، پنج روز به سور و سرور می پردازند و همگی از لباس تکلیف عریان گشته، هر جماعت با اهل خود به آب درآمده، با یکدیگر آب بازی کرده، و بدین طرب و خرمی می گذرانند و الحق تماشای غریبی است.   
 

از جمله آیـیـن های این جشن پنج روزه، که در شمار روزهای سال  و ماه و کار نبود، برای شوخی و سرگرمی، حاکم و امیری انتخاب می کردند که رفتار و دستورهایش خنده آور بود، و در پایان جشن از ترس آزار مردمان فرار می کرد. ابوریحان از مردی کوسه یاد می کند که با جامه و آرایشی شگفت انگیز و خنده آور، در نخستین روز بهار مردم را سرگرم می کرد و چیزی می گرفت.  و هم اوست که حافظ به عنوان "میر نوروزی" دوران حکومتش را " بیش از پنج روز " نمی داند.  
مسعـودی در این باره می نویسد : ... پنج روز آخر آن فروردگان است، که روز اول آن در عراق و ایران کوسه ای بر استر خود سوار شود ( و این جز در عراق و دیار عجم رسم نیست و اهل شام و جزیره و مصر و یمن آن را ندانند )، و تا چند روز جوز و سیر و گوشت چاق و دیگر غذاهای گرم و نوشیدنی های گرمازا و سرمابر به او بخورانند و بنوشانند و چنان وانمود کند که سرما را بـیرون می کند و آب سرد بر او ریزد و احساس رنج نکند، و به فارسی بانگ زند: " گرما، گرما" و این هنگام عید عجمیان است که در اثـنای آن طرب کنند و شاد باشند. 
از برگزاری رسم میرنوروزی، تا 73 سال پیش، آگاهی داریم؛ علامه محمد قزوینی در پژوهشی ارزشمند دربارهً میرنوروزی - که مانند همه پژوهش های آن علامهً فقید ادبی و فرهنگی می باشد - شرحی آورده است، که خود می تواند پژوهش مردم نگاری باشد و دریغم آمد که به اشاره بسنده شود. 
.... یکی از دوستان موثـق نگارنده، از اطبای مشهور، که سابق در خراسان مقیم بوده اند، در جواب استفسار من از ایشان در این موضوع، مکتوب ذیل را به اینجانب مرقوم داشته اند که عیناً درج می شود : " در بهار 1302 هجری شمسی برای معـالجه بیماری به بجنورد رفته بودم. از اول فروردین تا چهاردهم فروردین در آنجا بودم، در دهم فروردین دیدم جماعت کثیری، سواره و پـیاده می گذرند، که یکی از آنها با لباس فاخر، بر اسب رشیدی نشسته، چتری بر سر افراشته بود.  جماعتی هم سواره در جلو و عقب او روان بودند. یکدسته هم پـیاده به عنوان شاطر و فراش که بعضی چوبی در دست داشتند، در رکاب او یعـنی پیشاپـیش و در جنبـین و در عقب او روان بودند، چند نفر هم چوب های بلند در دست داشتـند که بر سر هر چوبی سر حیوانی از قبـیل گاو یا گوسفند بود، یعـنی استخوان جمجمه حیوانی، و این رمز از آن بود که امیر از جنگی فاتحانه برگشته و سرهای دشمنان را با خود می آورد. دنبال این جماعت، انبوه کثیری از مردم متفرقه، بزرگ و خرد، روان بودند و هیاهوی بسیار داشتـند. تحقیق کردم، گفتند که در نوروز یک نفر امیر می شود، که تا سیزده عید، امیر و حکمفرمای شهر است، به اعیان و اعزه شهر حوالهً نقد و جنس می دهد، که همه کم یا زیاد تقدیم می کنند. به این طریق که مثلا حکمی می نویسد برای فلان متعـین : - که شما باید صد هزار تومان تسلیم صندوق خانه کنید، البته مفهوم این است که صد تومان باید بدهید. البته این صد تومان را کم و زیاد می کردند، ولی در هر حال چیزی گفته می شد، غالب اعیان به رغبت و رضا چیزی می دادند. زیرا، جزو عادات عید نوروز به فال نیک می گرفتـند. از جمله به ایلخانی هم مبلغی حواله می دادند که می پرداخت. بعد از تمام شدن سیزده عید دورهً امارت او به سر می آید، و گویا در یک خاندان این شغـل ارثی بود ".    
بی گمان امروز، کسانی را که در روزهای نخست فروردین، با لباس های قرمزرنگ و صورت سیاه شده در کوچه و گذر و خیابان می بیـنیم که با دایره زدن و خواندن و رقصیدن مردم را سرگرم می کنند و پولی می گیرند، بازماندهً شوخی ها و سرگرمی های انتخاب " میر نوروزی " و " حاکم پنج روزه " است که تـنها در روزهای جشن نوروزی دیده می شوند، نه در وقت و جشنی دیگر؛ و آنان خود در شعرهایی که می خوانند، می گویند : حاجی فیروزه، عید نوروزه، سالی چند روزه .  
 

یکی از آیـین های کهن پـیش از نوروز یاد کردن از مردگان است که به این مناسبت به گورستان می روند و خوراک می برند و به دیگران می دهند. زردشـتیان معـتـقدند که : " روان و فروهر مردگان، هیچ گاه کسی را که بوی تعلق داشت فراموش نمی کند و هر سال هنگام جشن فروردین به خانه و کاشانه خود برمی گردند ". 
در روزهای پنجه، از جمله رسم ها، تهیه کردن غذا، آیـینی مذهبی بوده، ابوریحان می نویسد:  ... و گبرکان در این پنج روز خورش و شراب نهند، روان های مردگان را و همی گویند، که جان مرده بیاید و آن غذا گیرد. غذا پختن و بر مزار مردگان بردن در قرن چهارم رسم بوده است؛ از خوارزم تا فارس : خوارزمیان پنج روز آخر اسفند و پنج روز دیگری که در پی آن است و ملحق به این ماه مانند اهالی فارس، در روزهای فروردگان برای ارواح مردگان در گورستان غذا می گذارند. 
یکی از صورت های برجا ماندهً این رسم، در شهر و روستا، به گورستان رفتن " پنجشنبه آخر سال " است، به ویژه خانواده هایی که در طول سال عضوی را از دست داده اند. رفتن به زیارتگاه ها و " زیارت اهل قبور "، در پنجشنبه - و نیز، روز پـیش از نوروز و بامداد نخستین روز سال - رسمی عام است. در این روز، خانواده ها خوراک ( پلو خورش )، نان، حلوا و خرما بر مزار نزدیکان می گذارند و بر مزار تازه گذشتگان شمع، یا چراغ روشن می کنند.  در برخی از شهرهای ایران، روز پیش از عید، خانواده های عزادار، از خویشان و نزدیکان با غذا و حلوا پذیرایی می کنند و در سر مزار جمع می شوند. و نیز رسم است که ایرانیان شیعه، در موقع سال تحویل، به زیارت قبر امامان و امامزادگان میروند.  
 

اصطلاح " خانه تکانی " را بیشتر در مورد شستن، تمیز کردن، نو خریدن، تعمیر کردن ابزارها، فرش ها، لباس ها، به مناسبت فرا رسیدن نوروز، به کار می برند. در این خانه تکانی، که سه تا چهار هفته طول می کشد، بایستی تمامی ابزارها و وسیله هایی که در خانه است، جا به جا، تمیز، تعـمیر و معاینه شده و دوباره به جای خود قرار گیرد. برخی از ابزارهای سنگین وزن، یا فرش ها، تابلو ها، پرده ها و وسیله های دیگر، فقط سالی یک بار، آن هم در خانه تکانی نوروزی، جا به جا و تمیز می شود.  در برخی از شهرهای آذربایجان نخستین چهارشنبهً ماه اسفند ( چهارشنبه موله) به شستن و تمیز کردن فرش های خانه اختصاص دارد. 
خانه تکانی امسال، در خانه تکانی شهر نیز سرایت کرد :  مسئـول خدمات شهری شهرداری تهران در مصاحبه ای گفت : از آن جا که ایرانی ها براساس یک سنت حسنه همه ساله در واپسین روزهای سال اقدام به نظافت و پاکیزه گی منازل خود می کنند، شهرداری تهران نیز برای دستیابی به شهری پاکیزه و تمیز همگام و همراه با مردم، نسبت به لکه گیری گذرگاه ها و جمع آوری نخاله ها و ضایعات شهری در مناطق بیست گانه شهرداری تهران اقدام می کند.  
 

اسفند ماه، ماه پایانی زمستان، هنگام کاشتن دانه و غله است. کاشتن " سبزه عید " به صورت نمادین و شگون، از روزگاران کهن، در همهً     خانه ها و در بین همهً خانواده ها مرسوم است. 
در ایران کهن، " بـیست و پنج روز پیش از نوروز، در میدان شهر، دوازده ستون از خشت خام بر پا می شد، بر ستونی گندم، برستونی جو و به ترتیب، برنج، باقلا، کاجیله ( گیاهی است از تیرهً مرکبان، که ساقه آن به 50 سانـتی متر است )، ارزن، ذرت، لوبـیا، نخود، کنجد، عدس و ماش میکاشتـند؛ و در ششمین روز فروردین، با سرود و ترنم و شادی، این سبزه ها را می کندند و برای فرخندگی به هر سو می پراکندند ".  و ابوریحان نقـل می کند که : " این رسم در ایرانیان پایدار ماند که روز نوروز در کنار خانه هفت صنف از غلات در هفت اسطوانه بکارند و از رویـیدن این غلات، به خوبی و بدی زراعت و حاصل سالیانه حدس بزنند ".  
امروز، در همهً خانه ها رسم است که ده روز یا دو هفته پیش از نوروز، در ظرف های کوچک و بزرگ، کاسه، بشقاب، پشت کوزه و ... دانه هایی چون گندم، عدس، ماش و ... می کارند.  موقع سال تحویل و روی سفره "هفت سین " بایستی سبزه بگذارند. در برخی از شهرهای آذربایجان، سومین چهارشنبه به خیس کردن و کاشتن گندم و عدس برای سبزه های نوروزی اختصاص دارد.  این سبزه ها را در خانواده ها تا روز سیزده نگه داشته، و در این روز زمانی که برای " سیزده بدر " از خانه بـیرون می روند، در آب روان می اندازند. 
 

رسم و باوری کهن است که همهً اعضای خانواده در موقع سال تحویل ( لحظهً ورود خورشید به برج حمل ) در خانه و کاشانه خود در کنار سفره هفت سین گرد آیند.  در سفره سفید رنگ هفت سین، از جمله، هفت رویـیدنی خوراکی است که با حرف " س " آغاز می شود، و نماد و شگونی بر فراوانی رویـیدنی ها و فراورده های کشاورزی است - چون سیب، سبزه، سنجد، سماق، سیر، سرکه، سمنو و مانند این ها- می گذارند. افزون بر آن آینه، شمع، ظرفی شیر، ظرفی آب که نارنج در آن است، تخم مرغ رنگ کرده، تخم مرغی روی آینه، ماهی قرمز، نان، سبزی، گلاب، گل، سنبل، سکه و کتاب دینی ( مسلمانان قرآن و زردشتیان اوستا و ... ) نیز زینت بخش سفرهً هفت سین است. این سفره در بیشتر خانه ها تا روز سیزده گسترده است.  
در برخی از نوشته ها از سفره هفت شین (هفت رویـیدنی که با حرف شین آغاز می شود) سخن رفته و آن را رسمی کهن تر دانسته اند.  در ریشه یابی واژهً هفت سین نظرهای دیگری چون هفت چین ( هفت رویـیدنی از کشتزار چیده شده ) و هفت سینی از فراورده های کشاورزی نیز بیان شده است.  پراکندگی نظرها ممکن است به این سبب باشد که در کتاب های تاریخی و ادبی کهن اشاره ای به هفت سین نشده و از دورهً قاجاریه است که درباره باورها و رفتارها و رسم های عامیانهً مردم تحقیق و بحث و اظهار نظر آغاز شده است. نمی دانیم که آیا پیش از قاآنی هم شاعری هفت سین را در شعر خود آورده است؟
      
 سین ساغر بس بود ما را در این نوروز روز             گو نباشد هفت سین رندان دُرد آشام را
 
میرزاده عشقی نیز در " نوروزی نامه " در اسلامبول در مسمطی برای آگاهی مردم آن دیار سروده : 
 
همه ایرانیان نوروز را از یاد بود کی
بپا سازند از مازندران تا شوش و ملک ری
بساط هفت سین چینند و بنشینند دور وی
 

پوشیدن لباس نو در آیـین های نوروزی، رسمی همگانی است. تهیه لباس، برای سال تحویل، فقیر و غنی را به خود مشغـول می دارد. در جامعه سنتی توجه به تهیدستان و زیردستان برای تهیه لباس نوروزی - به ویژه برای کودکان - رسمی در حد الزام بود. خلعـت دادن پادشاهان و امیران در جشن نوروز، برای نو پوشاندن کارگزاران و زیر دستان بود. ابوریحان بـیرونی می نویسد : " رسم ملوک خراسان این است که در این موسم به سپاهیان خود لباس بهاری و تابستانی می دهند ". مورخان و شاعران از خلعـت بخشیدن های نوروزی فراوان یاد کرده اند. و برای این باور است که در وقف نامهً حاجی شفیع ابریشمی زنجانی آمده است :هر سال شب های عید نوروز پنجاه دست لباس دخترانه و پنجاه دست لباس پسرانه، همراه کفش و جوراب از عواید موقوفه تهیه و به اطفال یتیم تحویل شود.  
سفرنامه نویسان دوره صفویه و قاجاریه، در شرح و وصف جشن های نوروزی، از لباس های فاخر مردم فراوان یاد کرده اند. خرید لباس نو و برخی وسیله های فرسوده ای که به مناسبت نوروز نیاز به " نو " ساختن دارد، رقم عمدهً هزینه های فصلی - و گاه سالانه - خانواده ها را تشکیل میدهد.  بسیاری از خانواده ها که در سوگ یکی از نزدیکان لباس سیاه پوشیده اند، به مناسبت نوروز، به ویژه هنگام سال تحویل، لباسی دیگر میـپوشند. کسانی که به هر علت لباس نو ندارند، می کوشند هر قدر هم اندک - جوراب، پیراهن - در هنگام سال تحویل، نو بـپوشند. 
در گذشته که فروشگاه ها و بازارهای فروش لباس دوخته نبود و مردم دوختن لباس خود را به خیاط ها سفارش می دادند، نوبت های دوخت و کار شبانه روزی خیاطان یکی از دشواری های خانواده ها بود.  اگر در روزهای پیش از نوروز، در خانواده ها، محله ها، مدرسه ها و سازمان های نیکوکاری رسم است که برای کودکان نیازمند لباس تهیه کنند، این کار نیک پیش از آنکه برای کمک و همراهی باشد، برای لباس نو پوشاندن به کودکان در جشن نوروز است.  
این باور کهن را در نوشته ها، توصیه ها و توصیف های نوروزی، همواره می بـینیم که : از طبـیعت پـیروی کنیم، از درختان یاد بگیریم و با آمدن بهار، لباس نو بـپوشیم، که شگون شادمانی و آرامش است.  
 

در کتاب ها و سند های تاریخی و ادبی کهن، به ندرت از خوراکی هایی که ویژه جشن نوروز (یا جشن های دیگر) باشد سخن رفته است. نویسندگان و مورخان بحث از " خوردنی " ها را، شاید، پـیش پا افتاده، نازیبا و یا بدیهی می دانستند. در کتاب های قرن چهارم به بعـد، شرح و وصف های دقیق، به شعر و نثر، دربارهً نوروز و مهرگان و جشن ها و آیـین های دیگر کم نیست، ولی از نوع و ویژگی خوراک های جشن ها، نه در دستگاه پادشاهان و امیران و نه در خانه های عامهً مردم، سخنی نرفته است. 
در مقاله ها و پژوهش هایی که در این هفتاد و پنج ساله اخیر درباره نوروز نوشته شده، افزون بر خوردنی های سفره هفت سین، گاه از غذاهای ویژه شب پیش از نوروز، و شب اول سال، در خانواده های سنتی شهرها و منطقه های مختلف یاد شده است. خوراکی هایی که با ویژگی های اقلیمی و نوع فراورده های هر منطقه هماهنگی داشت، و در عین حال بهترین و کمیاب ترین غذای منطقه بود؛ و همه قشرهای اجتماعی - فقیران نیز - میکوشند که در این روزها، برای فراهم آوردن غذای بهتر، گشاده دستی کنند و به گفتهً ابوریحان:"این عیدها، یکی از اسبابی است که تنگی روزی فقیران را به زندگی فراخ مبدل می سازد ". 
امروز در تهران و برخی شهرهای مرکزی ایران، سبزی پلو ماهی خوردن در شب نوروز و رشته پلو در روز نوروز رسم است، و شاید بتوان گفت که غذای خاص نوروز در این منطقه است. " پلو " در شهرهای مرکزی و کویری ایران ( می توان گفت غیر از گیلان و مازندران در همهً شهرهای ایران ) تا چندی پـیش غذای جشن ها، غذای مهمانی و نشانه رفاه و ثروتمندی بود. و این " بهترین " غذا، خوراک خاص همهً مردم - فقیر و غنی - در شب نوروز بود. اگر نیک مردی در صد و پنج سال پـیش در استرک کاشان، ملکی را وقف می کند که از درآمد آن " همه ساله برنج ابتیاع نموده از آخر خمسه مسترقه به تمام اهالی استرک، وضیع و شریف، ذکور و اناث، صغیر و کبـیر، بالسویه برسانند "، بی گمان به این نیت بوده، که در شب نوروز  سفرهً هیچ کس بی " پلو " نباشد. 
با پـیدایش و گسترش رسانه های گروهی صنعتی امروز چون روزنامه ها، رادیو و تلویزیون، و وجود برنامه های گونه گون در معرفی جشن ها و آیـین های کهن، نوعی یکنواختی در فراهم آوردن وسیله ها و برگزاری مراسم، در همهً شهرها و استان ها به وجود آمده است. بی گمان تبلیغات مؤسسه های تولید کننده کالاها نیز عاملی  موثر در این یکنواختی هاست.  
دید و بازدید نوروزی، یا عید دیدنی
از جمله آیـین های نوروزی، دید و بازدید، یا " عید دیدنی " است. رسم است که روز نوروز، نخست به دیدن بزرگان فامیل، طایفه و شخصیت های علمی و اجتماعی و منزلتی می روند. در بسیاری از این عید دیدنی ها، همه کسان خانواده شرکت دارند. کتاب های تاریخی و ادبی، تـنها از عید دیدنی های رسمی دربارها و امیران و رئـیسان خبر می دهند. رسمی که هنوز هم خبرگزاری ها و رسانه ها، به آن بسنده می کنند. " دیدن" های نوروزی که ناگزیر " بازدید " ها را دنبال دارد، و همراه با دست بوسی و روبوسی است، در روزهای نخست فروردین، که تعطیل رسمی است، و گاه تا سیزده فروردین ( و می گویند تا آخر فروردین ) بـین خویشاوندان و دوستان و آشنایان دور و نزدیک، ادامه دارد.  رفت و آمد گروهی خانواده ها، در کوی و محله - به ویژه در شهرهای کوچک - هنوز از میان نرفته است.  این دید و بازدیدها، تا پاسی از شب گذشته، به ویژه برای کسانی که نمی توانند کار روزانه را تعـطیل کنند، ادامه دارد. 
تا زمانی که "مسافرت های نوروزی" رسم نشده بود، در شهرها و محله هایی که آشنایی های شغـلی و همسایگی و " روابط چهره به چهره " جایی داشت، دید و بازدید های نوروزی، وظیفه ای بـیش و کم الزامی به شمار می رفت. و چه بسا آشنایانی بودند - و هستـند - که فقط سالی یک بار، آن هم در دید و بازدید های نوروزی، به خانهً یکدیگر می روند. به یاد دارم که در کرمان، در بـین زردشتیان، هنگامی که کسی از دوست و آشنایش گله می کرد که چرا بدیدنش نمی آید، این جمله می گفت : " اگر با هم قهر هم بودیم، دست کم سالی یک بار به خانهً هم می آمدیم " و چه بسیار کدورت ها و رنجشن های خانوادگی و خویشاوندی که به یـُمن دید و بازدید های نوروزی برطرف شده و می شود. 
گسترش شهرها، ازدیاد جمعـیت، پراکندگی خانواده های سنتی، محدودیت های شغلی و نیز فرهنگ آپارتمان نشینی، از عامل هایی است که دید و بازدید های نوروزی را کاهش داد.  و بر اثر این دشواری ها و محدودیت های زمانی، بسیاری از خانواده هایی هم که به مسافرت نمی روند، برای دید و بازدیدهای نوروزی، از پـیش زمانی را معـین می کنند. 
کتاب تذکره صفویه کرمان که گزارشی از رویدادهای سال های 1063 تا 1104 است، " شرح  وقایع " هر سال را، با این که محاسبهً ماه و سال بر اساس تقویم قمری است، از برگزاری جشن ها، رسم ها، و آیـین های نوروزی، در دستگاه حکومتی آغاز می کند، از جمله :   حاکم و وزیر و آصف حمیده سیر، در نوروز آن سال (1080 قمری) که مصادف با 15 شوال بود، در باغ نظر به عیش و خرمی گذرانده، علما و صلحا  وشعرا را به صلات گرانمایه خرسند گردانید (...) و دستار خواهان گسترده، اقسام طعام نزد خاص و عام کشید. روز دیگر به دیدن اعزه ولایت رفته، دو سه روز هم چنین دیدن مردم می نمودند، و بعد از آن هر روزه به ازاء ضیافت نوروزی، هنگامه تیر اندازی گرم بود.   تماشای " جنگ گاو و قوچ " نیز در این دوره از آیـین های نوروزی بود :     روز نوروز سال 1101 که در 7 جمادی الثانی واقع بود، طرف عصر وزیر به اتفاق ( ... ) در صحرای موًیدی     ( در  قسمت شمال شهر فعلی کرمان ) جنگ گاو و قوچ طرح انداخته، بعد از آن اسب دوانی  کرده، از حضور دوستان جنانی خرمی، و به مقـتـضای وقت کامرانی می نمودند.  
 

در دید و بازدیدهای نوروزی رسم است که نخست به خانهً کسانی بروند که " نوروز اول " در گذشت عضوی از آن خانواده است. خانواده های سوگوار افزون بر سومین، هفتمین و چهلمین روز، که بیشتر در مسجد برگزار می شود، نخستین نوروز که ممکن است بیش از یازده ماه از مرگ متوفا بگذرد، در خانه می نشـینند. و در این روز است که خانواده های خویشاوند لباس سیاه را از تن سوگواران در می آورند. جلسه های " نوروز اول " که جنبهً نمادین دارد، در عین حال از فضای دید و بازدیدهای نوروزی برخوردار است. و دیدارکنند گان، در نوروز اول، به خانواده سوگوار تسلیت نمی گویند، بلکه برای آنان " آرزوی شادمانی " می کنند، تا در آغاز سال نو فال بد نزنند. رسم نوروز اول بـیشتر در شهرهایی برگزار میشود که آخرین روز اسفند را به عنوان یاد بود درگذ شتگان سال سوگواری نکنند.   
 

هدیه و عیدی دادن به مناسبت نوروز رسمی کهن است، کتابهای تاریخی از پـیشکش ها و بخشش های نوروزی - پـیش از اسلام و بعد از اسلام - خبر می دهند، از رعـیت به پادشاهان  حکمرانان، از پادشاهان و حکمرانان به وزیران، دبـیران، کارگزاران و شاعران، از بزرگتران خاندان به کوچکتران، به ویژه کودکان.   
رسم هدیه دادن نوروزی را، ابوریحان بیرونی از گفته آذرباد، موبد بغـداد چنین آورده :   نیشکر در ایران، روز نوروز یافت شد، پـیش از آن کسی آن را نمی شناخت. جمشید روزی نی ای دید که از آن کمی به بیرون تراوش کرده، چون دید شیرین است، امر کرد این نی را بـیرون آورند و از آن شکر ساختـند. و مردم از راه تبریک به یکدیگر شکر هدیه کردند، و در مهرگان نیز تکرار کردند، و هدیه دادن رسم شد.  
پـیشکشی رعیت ( تاجر، صنعتگر، کشاورز) و حاکمان ولایت، به پادشاهان و خلفا، در واقع بخشی از باج و خراج و مالیات سالانه بود که - گفته یا نگفته - به آن متعـهد بودند. و " خزانه " کشور از آن آبادان بود. ابوریحان بـیرونی می نویسد :   پادشاهان ساسانی آنچه را که پنج روز عید ( به ترتیب؛ اعیان، دهقانان، سپاهیان، خاصان و خادمان ) هدیه آورده بودند، روز ششم امر به احضار می کرد و هر چه قابل خزانه بود نگه می داشت، و آنچه می خواست به اهل انس و اشخاص که سزاوار خلوتـند می بخشـید.  
کمپر، سیاح دوره صفوی، از هدیه های حاکمان و ثروتمندان محلی، که برای شاه سلیمان می آوردند، به عنوان " سومین رقم بودجه دربار " یاد می کند. تاورنیه هدیهً یکی از حاکمان را به پادشاه " ده هزار اشرافی " ذکر کرده، و شاردن هدیه های به پادشاه را حدود 2 میلیون فرانک تخمین میزند.  " درو ویل " می نویسد :    این هدیه های نوروزی علاوه بر طلا، جواهر و سکه های زر، عبارت از اسب های اصیل، جنگ افزار، پارچه های گران بها و شال های کشمیر و پوست های ممتاز و قـند و قهوه و چای و مربا است. 
در کتابهای تاریخی و ادبی، بـیش از همه از هدیه پادشاهان به شاعران سخن رفته، هدیه ای که، بنا بر رسم، برای سرودن قصیده ها و مدیحه های نوروزی داده می شد. هدیه به شاعران در جشن نوروز که انگیزه و وسیله ای برای سرودن شعر و مدیحه بود، در واقع نوعی حقوق ماهانه و سالانه شاعر به شمار می رفت. از جمله بیهقی می نویسد :   روز پنج شنبه هجدهم ماه جمادی الاخری، امیر ( سلطان مسعـود ) به جشن نوروز به نشست، و هدیه ها بسیار آورده بودند، و تکلیف بسیار رفت و شعر شنود از شاعران که شادکام بود، در این روزگار زمستان و فارغ دل، و فترتی نیفتاد و خلعت فرمود، و مطربان را نیز فرمود، و مسعـودی شاعر را شفاعت کردند، سیصد دینار فرمود.  
این بخشش ها گاه به اندازه ای بود که می توانست شاعری را توانگر سازد :  گویند روز نوروزی، جهت خالدبن برمک وزیر، کاسه ها از زر و نقره هدیه آورده بودند. یکی از شاعران عرب در این باره شعری سرود و به این موضوع اشاره کرد. خالد هر چه در آن مجلس اوانی زر و نقره بود به آن شاعر بخشید. چون اعتبار کردند، مالی عظیم بود و شاعر از آن توانگر شد. 
رسم و ضابطه پـیشکش های سنگین بها به پادشاهان و حاکمان تا دوره مشروطیت رایج بود. برقراری مالیات ها و الزام به پرداخت های منظم و حساب شده، پـیشکش های باج و خراج گونه را به مقدار زیادی از اعتبار انداخت. ولی دادن عیدی و هدیه به ویژه از طرف مقام بالا تر ( منزلتی، اقتصادی و سنی ) از رسم ها و آیـین های دیرین فرهنگ ماست. امروز رسم عیدی دادن به جوانان و کودکان در خانواده، به کسان کم درآمد و خدمتگزاران در محیط کار، به رفتگر، به نامه رسان و ... در عین حال نوعی جبران زحمت و انـتـظار خدمت است. عیدی های امروز بیشتر به صورت نقد و اسکناس نو است. بانک ها پـیش بـینی تهیهً " اسکناس نو " کرده، و در اختیار مشتریان می گذارند. در جامعـه کشاورزی، روستایی و عشایری، در گذشته ای نه چندان دور، پـیشکش های نوروزی فراورده های محلی بود و
 
بخشش ها، کالا و فراورده غیر محلی.  
 
هد یه دادن ها، ک به مناسبت هایی، چون عید، موفقیت، مسافرت، تولد، ازدواج، مرگ (در برخی شهرها، به ویژه جامعـهً عشیره ای رسم است که برای خانواده متوفا غذا، گوسفند، برنج و ... می برند) و .. است، به ویژه در خانواده های سنتی، دارای اهمیت و مفهومی در خور توجه است (که خود پژوهش  و گفتاری جداگانه می طلبد).  هر چند که چند سالی است واژهً فرانسوی " کادو " برای هدیه هایی چون ره آورد ( سوغات )، چشم روشنی، مبارک باد، جای خالی پا و ... به کار می رود، ولی اهمیت، کیفـیت و کمیت هر یک متمایز است.  البته این باور وجود دارد که گرفتن عیدی از دست کسان مورد احترام ( از نظر سنی، منزلتی، خویشاوندی، علمی، نسبی و ...) تبرک، دارای  شگون و " دست لا ف " است
 

رفتارها و گفتارهای هنگام سال تحویل و روز نوروز، به باور عامیانه، می تواند اثری خوب یا بد برای تمام روزهای سال داشته باشد. برخی از این باورها را در کتابهای تاریخی نیز می یابـیم، و بسیاری دیگر باورهای شفاهی است، و در شمار فولکلور جامعـه است که در خانواده ها به ارث رسیده است : 
 
- کسی که در هنگام سال تحویل و روز نوروز لباس نو بـپوشد، تمام سال از کارش خرسند خواهد بود.  
 
- موقع سال تحویل از اندوه و غم فرار کنید، تا تمام سال غم و اندوه از شما دور باشد. 
 
- روز نوروز دوا نخورید بد یمن است. 
 
- هر کس در بامداد نوروز، پـیش از آنکه سخن گوید، شکر بچشد و با روغن زیتون تن خود را چرب کند، در همهً سال از بلاها سالم خواهد ماند.
 
- هر کس بامداد نوروز، پـیش از آنکه سخن گوید، سه مرتبه عسل بچشد و سه پاره موم دود کند از هر دردی شفا یاید. 
 
- کسانی که مرده اند، سالی یکبار، هنگام نوروز، " فروهر " آنها به خانه بر می گردد. پس باید خانه را تمیز، چراغ را روشن و ( با سوزاندن کندر و عود ) بوی خوش کرد.
 
- کسی که روز نوروز گریه کند، تا پایان سال اندوه او را رها نمی کند.
 
- روز نوروز باید یک نفر " خوش قدم " اول وارد خانه شود.
 
- اگر قصد مسافرت دارید پـیش از سیزده سفر نکنید. روز چهاردهم سفر کردن خیر است.
 
- روز سیزده کار کردن نحس است.
سگ
اهالی مشرق زمين از چين تا مصر بر مبنای يک باور بسيار قديمی معتقدند که بر هر سال يک نماد حيوانی حکومت می کند و خصوصيات آن حيوان بر آن سال حاکم است.
سال گذشته، (1384) سال خروس بود، يعنی سال نظامی ها و ديکتاتورها و خروس تا توانست ترکتازی کرد.
به هرروی جناب خروس که به آنفلونزای مرغی هم مبتلا شده بود، برای يازده سال ما را ترک کرد و جای خود را به سگ سپرد.
سگ برای عدالت خواهی می آيد
طالع بينان چينی معتقدند سال سگ، سال اضطراب و بدبينی و نگرانی است. و مردم با نيت خوب و از سر بخشندگی دايم در حال مراقبت از خود و جهان خواهند بود.
سال سگ، سال فعاليت های سياسی است و بر خلاف سال پيش که کوچکترين اعتراض ها هم ميسر نبود، امسال همه چيز در جهت آزادی های بيشتر و پرش های مخالف حرکت خواهد کرد.
امسال سال توطئه های بزرگ بی غرضانه و عمليات وسيع است. سال سياستمداران به حد افراط يک دنده، اغلب بدگمان، با زبانی تند و تيز و ترشرو است.
اهالی مشرق زمين از چين تا مصر بر مبنای يک باور بسيار قديمی معتقدند که بر هر سال يک نماد حيوانی حکومت می کند
سال منتقدان، بدبين ها، شجاعان حامی مظلومان و وظيفه شناسان و رازداران است. و البته سال بی اعتمادی، سال شنيدن سخنان مبتذل، هشياری و مهم تر از همه گوش فرادادن به سخنان يکديگر است.
شرقی ها از نظر عدالت خواهی، سگ را در کنار ببر قرار می دهند. به همين دليل سال سگ را سال مبارزه برعليه حق کشی و سال قهرمانان عدالت خواه و اهل اخلاق و فلسفه و نقد می دانند.
امسال سال درخشيدن سخنوران، صاحبان نظرات انسانی و اصيل است. امسال به رغم تمام ترس ها و بدبينی ها و اضطراب ها، سال اتحاد شريف ترين جنبه های انسان و طبيعت است، سال وفاداری، صداقت و درستکاری است.
اما سال سگ، سال فعاليت های شديد و پنهانی ماموران مخفی، قدرت های پشت پرده، و سياستمداران در امور خارجی نيز هست.
چينی ها معتقدند در اين سال بچه هايی که در روز متولد می شوند، نسبت به بچه های متولد شب زندگی آرام تری خواهند داشت.
سال سگ بر ای صاحبان علامت های موش ( متولدين سال های 1315، 1327،؛ 1339، 1351، 1363 و 1375 )، ببر ( متولدين سال های 1317، 1329، 1341، 1353، 1365 و 1377 )، اسب ( متولدين سال های 1321، 1333، 1345، 1357 و 1369 )، سگ ( متولدين سال های 1325، 1337، 1349، 1361 و 1373 ) و خوک ( متولدين سال های 1326، 1338، 1350، 1362 و 1374 ) سال بسيار خوبی است.
افراد سرشناس متولد سال سگ
همانطور که از سگ بر می آيد، بيشتر قهرمانان عدالت خواه، بدبين، خرده نگر، ترشرو و اهل قضاوت تاريخ زير نفوذ اين علامت متولد شده اند: سقراط، مولير، مالتوس، برتولد برشت، لئون بلوم، مارسل پروست، يوری گاگارين، گی دو مو پاسان، لوئی شانزدهم و در نهايت تعجب راسپوتين!
به هر روی باور مشرق زمينيان در باره نفوذ علامت های دوازده گانه بر سال ها و شخصيت انسان ها هرچه باشد، ما می توانيم از صميم قلب برای تمام مردم جهان سالی سرشار از آرامش و صلح و آزادی آرزو کنيم.
+ نوشته شده در  ساعت 19:28  توسط آریانا  | 

انسان فقط وقتي مي تواند تحقير شود كه خودش را بالاتر از ديگري ببيند،

"من مقدس تر از تو هستم" بداند __ چنين فردي را مي توان پايين كشيد.

نمي توانيد انسان فروتني را تحقير كنيد. ابداً راهي نيست.

                                     

عشق دردناك است چون براي سعادت راه مي‌آفريند. عشق دردناك است، چون
دگرگون مي‌كند؛ عشق دگرگوني است. هر دگرگوني دردناك خواهد بود، چون كهنه
به خاطر نو ناگزير است رها شود. كهنه آشناست، ايمن، بي‌خطر؛ نو مطلقاً
ناشناخته است. شما در اقيانوسي ناشناخته در حركت خواهيد بود. با نو، شما
نمي‌توانيد از ذهن خود استفاده كنيد؛ با كهنه، ذهن استاد است. ذهن فقط با
كهنه مي‌تواند عمل كند؛ با نو، ذهن به كلي بي‌مصرف است.
 
 

سکوت دوستي است که هرگز خيانت نمي کند

 

بهتر زندگي كنيم

راز زندگی ، زیستن در آن است.

زندگی ما از میلیونها لحظه تشکیل شده است، که این لحظات در راه های مختلفی صرف میشوند.

 بخشی از آن ، صرف جست و جوی عشق، صلح وهماهنگی و مابقی آن صرف زنده ماندن ما می شود .

اما هیچ لحظه ای بزرگتر و بهتر از زمانی نیست که زندگی را با همه شادیها و غمهایش کشف کنیم.

هر روز یک امکان جدید است، و زندگی کردن یک روز در یک زمان، ما را قادر میسازد که کاملا از زندگی لذت ببریم و آن را به طور کامل زندگی کنیم .

 

من ديديم ، عابري دعا ميخريد
و ثروت ميفروخت
!من ديديم قلبي عشق گدايي ميكرد
شايد گلي پژمرده باشد
...شايد
لذتي بود در تبسم
لذتي بود در استشمام بهار
لذتي بود در لمس گلبرگ بنفشه
لذتي بود در نگاهي ، ژرف ، ژرفتر از ايمان
به آسمان
لذتي بود در درك سياهي شب
لذتي بود در هم صحبتي شقايق
لذتي هست ... آري ، لذتي
عابرهاي خيابان متروكه دل را صدا كنيد ، آرام
بگوييد دلم تنگ شده
بگوييد ، دلم براي يك لبخند ، براي يك صدا ، تنگ شده
بگوييد دلم براي ناله ي ساز ، عشوه رز ، لبخند بهار نارنج
براي استواري سپيدار ، براي آواز رود
دلم براي زندگي تنگ شده
بگوييد ، بگوييد
آرزوي عابران خيابان دل ، تن تقدير را ميلرزاند
بگوييدشان
كسي در شب ، صدايشان ميكرد
بگوييد

 
پرده
گوش کن
          یک نفر
                   آنطرف پنجره بسته
                                          تو را می خواند
و نسیم
       لای این پرده آویخته را می کاود
                                                تا تو را در یابد
نور خورشید که از منزل پر مهر خدا آمده است
لب درگاه تو
                   در یک قدمی می ماند
قلب این پنجره از دست غم پرده
                                         به تنگ آمده است
پرده را برداریم
                    دل این پنجره را باز کنیم
تا که آن نور سپید
                      به سلامی آرام
لب این قفل گره خورده به چشمان تو را باز کند
گوش کن
           یک نفر در تو
                             تو را می خواند
و خدایت آرام
                  در دل تنگ تو
                                      آهسته تو را می کاود
 
+ نوشته شده در  ساعت 18:15  توسط آریانا  | 

aroom5iy.gif

گوش کن می شنوی
وزش غربت را؟
من غریبانه به خوشبختی خود می نگرم
...
سبزی باغ بهاران که دادند به من
آتش عشق که بخشید و سپردن به دلم
شوکت زیبایی
خنده های شیرین
این همه خوشنامی
از همه وام به من داد خدا
تا ز خوشبختی خود سیر شوم.
توی این باغ امید
پشت دیوار خدا
مرگ از روزنه ایی می نگرد
او مرا می بیند.
................
 گوش کن می شنوی
نغمه ی هستی را؟
تو به من می بخشی
هر چه در دل داری
آتش خشم مرا می بخشی
سایه ی سبز مرا می بلعی
دستهایت تو نگاهت همه را می بخشی
تو مرا می بری تا جنگل مهر
روی سبزی خیال
با هم از شاخه ی یک سرو بلند
به خدا می نگریم می خندیم می خوانیم
پشت یک بوته ی سبز
مرگ را می بینم که به ما می نگرد.
...................................
گوش کن می شنوی
جنبش هستی را؟
توی آن خانه زنی می زاید
جنگ غوغایی میان زن و درد
توی تاریکی شب
کودکی اولین گریه ی
خود را به جهان می بخشد
روی تصور حیات
مرگ را می بینم
پشت لالایی مادر پیداست
همه را می نگرد
گریه ی کودک را می بیند
بازی بچه ها را با هم
شور و شر پسران
توی خاکی زمین
بازی دخترکان
عمو زنجیرباف و گرگم به هوا
همه را می نگرد می بیند
خانه ی مدرسه را
که زفریاد و هیاهو غوغاست
تو کلاس روی هر درس و کتاب
پای هر تخته سیاه
روی گچ خورده ی دستای معلم
روی فریاد مدیر
روی حرفای معلم که میگه
بچه ها درس تمام.
مرگ را می بینم
خیره است بر همه جا.
.........................
گوش کن می شنوی
سوزش سردی را؟
خاک را می بینم
دست سردش به من انسی دارد
خاک را می بویم
می زنم غلت در آن گیسوانم پر خاک
تو به من می گویی
چشمه ی سبز خدا جاری است
جسم خاکی خودت را بشوی
آب بر چهره زدم
مرگ در چشمه ی جوشان پیداست
او مرا می بیند
با دو چشمان سیاهش که پر از تنهایست
با دو ابروی بهم پیوسته
و لبانش که پر از حرف سکوت است و سکوت
ساکت و سرد و مصمم
خیره بود بر همه چیز.
.......................
گوش کن
می شنوی نبض هستی مرا؟
همه را می بخشم
به امیدی که به من خواهی داد
و نگاهی که به من خواهی کرد
همه را می بخشم
به سلامی که به من خواهی گفت
مرگ را می بینم
که به ما می نگرد
روی می تابم از او
وحشتم نیست از آن چشم سیاه
چونکه چشمان تو را می بینم.

 
+ نوشته شده در  ساعت 18:31  توسط آریانا  | 

Ta ra neh ha
 
فيزيك موسيقي
 
صوت موسيقي يا نت ، صوتي است كه از ارتفاعهاي منظم تشكيل شده است و اثر خوشايندي بر گوش انسان دارد.

صوتي را كه مي‌شنويم به خصوصيتهاي گوش و ساز و كار شنوايي و نيز ويژگي‌هاي فيزيكي صوت بستگي داد. صوتي را كه انسان با دستگاه شنوايي خود درك مي‌كند، بر حسب سه مشخصه بلندي ، ارتفاع و طنين بيان مي‌كنند.

تار مرتعش

هنگامي كه يك تار را مرتعش مي‌كنيم، تنها هماهنگ اول آن ايجاد نمي‌شود. بلكه هماهنگهاي ديگر آن نيز بوجود مي‌آيند. از برهمنهش اين هماهنگها يك موج مركب ايجاد مي‌شود. آنچه ما پس از مرتعش كردن يك تار مي‌شنويم، از اين موج مركب ايجاد مي‌شود. اگر موج صوتي حاصل از پيانو و ويولون را با هم مقايسه كنيم و در هر دو مورد فركانس صوت اصلي 440 باشد، تعداد و دامنه هماهنگهايي كه در ساختن اين موج مركب سهيم هستند، متفاوت خواهد بود. در نتيجه اگر شكل موج مركب حاصل را رسم كنيم باهم فرق خواهند داشت.

مشخصه‌هاي صوت

طنين

طنين صوت به شكل موج مركب بستگي دارد. يعني طنين به نوع ، تعداد و دامنه‌هاي هماهنگهايي كه ايجاد شده‌اند، وابسته است.

ارتفاع

ارتفاع صوت با فركانس موج اصلي كه موج مركب از آن ساخته مي‌شود، تعيين مي‌شود.

بلندي

بلندي صوت به شدت صوت و خصوصيتهاي شنونده بستگي داد.

توصيف صوت موسيقي

فاصله موسيقي

نسبت فركانس دو نت را فاصله موسيقي مي‌نامند. تجربه نشان داده است كه هر فاصله‌اي براي انسان خوشايند نيست. به همين خاطر صوت موسيقي از ساير اصوات متمايز مي‌گردد. لازم به ذكر است كه اين احساس خوشايند نسبت به صوت موسيقي فقط مختص انسان نيست، بلكه ساير موجودات زنده نيز نسبت به آن حساسيت نشان مي‌دهند. بگونه‌اي كه اثرات صوت موسيقي بر اعمال موجودات زنده در بسياري از مسائل تجربي مشاهده شده است.

گام موسيقي

گام موسيقي مجموعه‌اي از چند نت است كه فاصله آنها براي گوش خوشايند است. گامهاي متفاوتي در موسيقي وجود دارد.

- گام طبيعي :

گام طبيعي از هشت نت
 
 do2 , re , mi , fa , sol , la , si , do2
 
 تشكيل شده است كه فاصله آنها از يك نت مبنا
 (do2)
 كه كمترين فركانس را دارد به صورت زير است.
 
Si/do1=15/18


la/do1=5/3
 
sol/do1=3/2
 
fa/do1=4/3
 
mi/do1=5/4
 
re/do1=6/5
 
do2/do1=2


فركانس
do2
 دو برابر فركانس
 
do1
 است و اكتاو
do1
 ناميده مي‌شود. اگر
do2
 را نت مبنا بگيريم، با رعايت فاصله فوق مي‌توانيم گام دوم را بسازيم. به همين ترتيب مي‌توان بر مبناي
 do3
 كه اكتاو
do2
 است، گام سوم را ساخت و به همين ترتيب ادامه داد

Ta ra neh ha                                                    
+ نوشته شده در  ساعت 17:33  توسط آریانا  |